فقط برای این که به گذشته برگردم چشمامو بستم و... حالا... من از انتهای زمان آمده ام از آنجا که هیچ آغازی نیست من از انتهای سکوت آمده ام از آنجا که هیچ نجوایی گوش را نمی نوازد من از انتهای شب آمده ام از آنجا که هیچ نشانی از خورشید نیست من از انتهای تاریکی آمده ام از آنجا که هیچ امیدی به نور نیست من از انتهای غم آمده ام از آنجا که لبخند معنا ندارد من از انتهای تنهایی آمده ام از آنجا که هیچکس مرا نمی شناسد من از انتهای بی رنگی آمده ام از آنجا که هیچ اثری از رنگین کمان نیست . من از انتهای غربت آمده ام از آنجا که هیچ صدای آشنایی مرا نمی خواند ... و این منم تنها در آستانه ی فصل سرد زنگ زده ام!! اما هیچ کس نمیداند دلم پوسیده همین روزاست که از تو بترکم!! اینو گفتم تا اگه یه روز از هم پاشیدم تعجب نکنی!!!!!! هدف یعنی حرکت امید زندگی یعنی همه چی و من باید انتخاب بکنم که کیم و کجا ایستاده ام و فردا کجا خواهم ایستاد … دنیا ازم چی میخوای؟! دقیقه ها همان قدر که برایم سخت میگذرد زود هم میگذرد پوچ شدم… (به نام او) و من آن برگ گلی مست در اندیشه آن طوفانم که بلندای پر از قدرت نامش دل بیدرد و بلند پروازم به غم آلود و دگر باز نیامد به جراحات دلم سر بزند وز غم بال پرستوی پر آواز شکستن بسراید و دلش را به عصایی که ندانست چه هست بستاند،برباید آزاد ترین سروی بود که به چشمانش دید اصل آن بالا بود هوس رفتن وپرواز دمی از دلش رفت ولی افسوس نفهمید اگر دل به عشقم می داد می توانست تا اوج پرواز کند __________________________________________________ پ.ن: تقدیم به بهترینم . ببخشید دیگه قافیه پیدا نشد به سبک نو سرودیم آخ یادم رفت salaaaaaaaaaam ندانستن را دوست داریم امروز که تو با کس دیگری هستی من هم فرد دیگری شده ام. تنها فرق من با او این است که تو در من گذشتهء خودت را می بینی و در او آینده ات را هشت سال بعد تو کس دیگری خواهی شد که در دیگری نیز گذشته ات را خواهی دید. آنروز می بینی که من و تو و تمام آدمهای دیگر همه یکی هستیم، و عشق تو همِ انتخابِ یکی است برای تجسم آنچه که دوست داریم. آنروز بیا و کنارم بنشین تا با هم گذشته ها را مرور کنیم. کمی می خندیم، اشک می ریزیم، و به چینهای صورتِ یکدیگر نگاه می کنیم، تا در آنها شبهایی را که به هم فکر می کردیم بشماریم. آه! ما غریبه ها را ترجیح می دهیم، چون می توانیم آنها را آنگونه که دوست داریم بشناسیم. ما از کسانی که می شناسیم می ترسیم. خدا را شکر غریبه هم که زیاد است، هر بار یکی آشنا می شود دیگری از راه می رسد. می دانی، برای هر کدام از ما تنها یک نفر هست که تا دنیا دنیاست غریبه می ماند. نام او هست «من»، که هر روز از دیروز غریبتر می شود و ما هر روز او را به هر کسی ترجیح می دهیم. دنیا بوم نقاشی کثیفی است که نقاشی تازه کار وبی حوصله هر روز طرح های نیمه کاره ای را/همانطور که دلش میخواهد/ بدون پاک کردن نقش های قبلی روی آن می کشد... و ما رنگ های جیغ یکی از این طرح ها هستیم که منتظریم تا رنگ های تازه دفنمان کنند... تو طعم پریدن میدادی* من اما در حوصله هیچ پروازی نمی گنجیدم... حس عجیبی است از روی آنتن ها به دود کش ها زل بزنی و مدام دوده های ذهنت را فوت کنی به ابرهایی که زمانی شکل رویاهایت بوده اند. برای کلاغ پیری مثل من فرقی نمی کند وقتی هیچ کس جز چند شاخه ی گم شده در روزهای دور به یادم نیست. مهربانم،ای خوب! یاد قلبت باشد،یک نفر هست که این جا بین آدم هایی،که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها،به تو میاندیشد و کمی،دلش از دوری تو دلگیر است ... مهربانم،ای خوب! یاد قلبت باشد،یک نفر هست که چشمش، به رهت دوخته به در مانده و شب و روز دعایش این است، زیر این سقف بلند،هر کجا هستی،به سلامت باشی و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد ... مهربانم،ای خوب!یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را، همه هستی و رویایش را،به شکوفایی احساس تو،پیوند زده و دلش می خواهد،لحظه ها را با تو،به خدا بسپارد ... مهربانم،ای خوب!یک نفر هست که باتو تک و تنها ،با تو پر اندیشه و شعر است و شعور! پر احساس و خیال است و سرور! مهربانم!این بار،یاد قلبت باشد، یک نفر هست که با تو،به خداوند جهان نزدیک است وبه یادت،هر صبح،گونه سبز اقاقیها را از ته قلب و دلش می بوسد و دعا می کند این بار که تو با دلی سبز و پر از ارامش،راهی خانه خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی ... من میتوانم خوب ، بد ، خائن ، وفادار ، فرشتهخو یا شیطانصفت باشم

من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم
من میتوانم سکوت کنم ، نادان و یا دانا باشم
چرا که من یک انسانم
و اینها صفات انسانى است
و تو هم به یاد داشته باش:
من نباید چیزى باشم که تو میخواهى
من را خودم از خودم ساختهام
تو را دیگرى باید برایت بسازد
و تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساختهام ، آمال من است
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم ، و من هم .
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم .
چرا که ما هر دو انسانیم
این جهان مملو از انسانهاست
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم .
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى
من قابل ستایشم ، و تو هم
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان ، با نقابى متفاوت
اما همگى جایزالخطا
نامت را انسانى باهوش بگذار ،
اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى!
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است . . .
| Design By : Night Skin |

